روایت فاطمیون از آخرین ساعات حضور حاج قاسم سلیمانی در سوریه
هنوز در مقدمات بحث است که میگوید: «همه بنویسند، هرچی میگویم را بنویسید.» همیشه نکات را مینوشتیم، ولی اینبار حاجی تأکید بر نوشتن کل مطالب داشت.گفت و گفت... از منشور پنجسال آینده... از برنامه تکتک گروههای مقاومت در پنج سال بعد... از شیوه تعامل با یکدیگر... از...کاغذها پر میشد و کاغذ بعدی... سابقه نداشت این حجم مطالب برای یکجلسه.
آنهایی که با حاجی کار کردند، میدانند که در وقت کار و جلسات بسیار جدی است و اجازه قطعکردن صحبتهایش را نمیدهد. اما پنجشنبه اینگونه نبود. بارها صحبتش قطع شد ولی با آرامش گفت: «عجله نکنید، بگذارید حرف من تمام شود.» ساعت 11:40 ظهر و زمان اذان ظهر رسید. با دستور حاجی نماز و ناهار سریع انجام شد و دوباره جلسه ادامه پیدا کرد. ساعت سه عصر شد. حدود هفت ساعت! حاجی هر آنچه در دل داشت را گفت و نوشتیم و پایان جلسه.
مثل همه جلسات دورش را گرفتیم و صحبتکنان تا درب خروج همراهیاش کردیم. خوردویی بیرون منتظر حاجی بود. حاجقاسم عازم بیروت شد تا سیدحسننصرالله را ببیند. ساعت حدود 9 شب حاجی از بیروت به دمشق برگشت. شخص همراهش میگفت که حاجی فقط ساعتی با سیدحسن دیدار کرد و خداحافظی کردند. حاجی اعلام کرد امشب عازم عراق است و هماهنگی کنند.
سکوت شد. یکی گفت: «حاجی اوضاع عراق خوب نیست، فعلا نروید.» حاجقاسم با لبخند گفت: «میترسید شهید بشوم؟» باب صحبت باز شد و هرکسی حرفی زد:
_ شهادت که افتخار است، رفتن شما برای ما فاجعه است!
_ حاجی هنوز با شما خیلی کار داریم.
_ ....
حاجی رو به ما کرد و دوباره سکوت شد، خیلی آرام و شمرده شمرده گفت: «میوه وقتی میرسد باغبان باید آن را بچیند، میوه رسیده اگر روی درخت بماند، پوسیده میشود و خودش میافتد.» بعد نگاهش را بین افراد چرخاند و با انگشت به بعضیها اشاره کرد و گفت: «اینم رسیده است، اینم رسیده است...» ساعت 12 شب هواپیما پرواز کرد. ساعت دو صبح جمعه خبر شهادت حاجی رسید. به اتاق استراحتش در دمشق رفتیم. کاغذی نوشته بود و جلوی آینه گذاشته بود... .